تبليغاتX

 

 تمام هست من

مرغ باغ ملکوت
  اي شهيدان ! ! !

 اي شهيدان ! ! ! 


ما بعد از شما هيچ نكرديم !!!


لباس هاي خاكي تان را در ميدان هاي مين و لابه لاي سيم خاردارها رها كرديم ،

عهدمان را شكستيم و دعاي عهد را فراموش كرديم ، زمان ندبه و سمات را گم كرديم .


شربت هاي صلواتي را با نسيان بر زمين ريختيم و به عطش خنديديم .


بر تصاوير نوراني تان روي ديوارهاي شهر رنگ غفلت پاشيديم و پوستر تبليغاتي نصب كرديم .


تاول شيميايي را از ياد برديم و غيرت ها را به بهايي اندك فروختيم ...


عشق را به بازي گرفتيم و از خونهايتان به راحتي گذشتيم ...


اما باز هم اميدي هست !!!


آري ! تا ولايت هست هنوز اميد داريم .

هديه به روح بلند شهيدان :

اللهم صل علي محمدوال محمد وعجل فرجهم

|+| نوشته شده توسط خادم الشهداء در سه شنبه سی ام بهمن 1386 و ساعت 23:7  
 عشق حسيني

   بر روح گل شهدا صلوات          بسم رب الحسين 

 

بچه‌هاي بي‌ ادعاي جبهه ، سال‌هاي سال نام تو را زمزمه مي ‌كردند

 

 و بر پيشاني ‌بندهايشان نوشته شده بود : « يا حسين(ع) »

 

و بر پشت پيراهنشان عبارت « كربلا ما مي‌آييم » مي‌درخشيد

 

 هنوز آن عبارات آسماني و ترنم‌هاي عاشقانه در اين كوچه‌ها جاري است،

 

هنوز هم پلاك‌هاي متبرك در لابه‌لاي پيشاني ‌بندهاي « يا حسين(ع) »پيدا مي‌شوند.

 

راستي !!!

 اين حسين كيست كه عالم همه ديوانه اوست

وين چه شمعي است كه جانها همه پروانه  اوست

                                                                            

|+| نوشته شده توسط خادم الشهداء در سه شنبه سی ام بهمن 1386 و ساعت 23:1  
 نامه زهرای 9 ساله

 

با سلام به امام زمان عليه السلام و درود به امام خميني


سلام به رزمندگان اسلام


اسم من زهرا مي باشد. اين هديه را که نان خشک و بادام است براي شما فرستادم. پدرم مي خواست جبهه بيايد ولي او با موتور زير ماشين رفت و کشته شد.


من ٩ سال دارم و نصف روز مدرسه و نصف ديگر را قالي بافي مي روم. مادر کار مي کند ما پنج نفر هستيم. پدرم مرد و بايد کار کنيم و من ٩٢روز کار کردم تا براي شما رزمندگان توانستم نان بفرستم. از خدا مي خواهم اين هديه را از يک يتيم قبول کنيد. و پس ندهيد و مرا کربلا ببريد. آخر من و مادرم خيلي روزه مي گيريم تا خرجي داشته باشیم. مادرم، خودم، احمد و بتول و تقی برادر کوچک من سلام می رسانیم. خدا نگهدار شما پاسداران اسلام باشد. ٨/١١/٦٢


نامه زهراي 9 ساله

|+| نوشته شده توسط خادم الشهداء در سه شنبه نهم بهمن 1386 و ساعت 14:6  
 چراغ هدایت

 
|+| نوشته شده توسط خادم الشهداء در سه شنبه نهم بهمن 1386 و ساعت 13:27  
  آخرين دستنوشته هاي شهيد چمران:

                                                               

اعضای بدنمدر این لحظات آخر عمر آبروی مرا حفظ کنید. شما سالهای دراز به من خدمتها کرده‌اید از شما آرزو می‌کنم که این آخرین لحظه را به بهترین وجه ادا کنید. ای پاهای من سریع و توانا باشید ای دستهای من قوی و دقیق باشید ای چشمان من تیزبین و هوشیار باشید، ای قلب من این لحظات آخر را تحمل کن، ای نفس مرا ضعیف و ذلیل مگذار، تا چند لحظه بیشتر با قدرت و اراده صبور و توانا باش. به شما قول می‌دهم که پس از چند لحظه همه شما در استراحتی عمیق و ابدی، آرامش خود را برای همیشه بیابید و تلافی این عمر خسته‌کننده و این لحظات سنگین و سخت را دریافت کنید. من، چند لحظه بعد به شما آرامش می‌دهم، آرامش ابدی، دیگر شما را زحمت نخواهم داد. دیگر شب و روز شما را استثمار نخواهم کرد. دیگر به شما بی‌خوابی نخواهم داد و شما دیگر از خستگی فریاد نخواهید کرد. از درد و شکنجه، ضجه نخواهید کرد. آرام و آسوده برای همیشه در بستر نرم خاک آسوده خواهید بود اما این لحظات لقای پروردگار، لحظات رقص من در برابر مرگ باید زیبا باشد.

 

|+| نوشته شده توسط خادم الشهداء در سه شنبه نهم بهمن 1386 و ساعت 13:17  
 زنده بودن شهداء
 زنده بودن شهداء

بارها شنيده ايم که «شهداء زنده اند» و بسيار در قرآن در وصفشان خوانديم که « احياء عند ربهم يرزقون» ؛ ولي شايد خيلي ها اين زنده بودن را فقط يک توصيف الهي بدانند.


اين هم نمونه اي ديگر از زنده بودن واقعي شهداء: در ادامه مطلب......



ادامه مطلب
|+| نوشته شده توسط خادم الشهداء در سه شنبه نهم بهمن 1386 و ساعت 11:2  
 یادشان بخیر
تقديم به فرزندان شهداء

تقديم به همه فرزندان شهداء


علي الخصوص


فرزندان شهداي مفقود الاثر


که حتي يک پلاک هم از پدرشان ندارند.


 


عاقد دوباره گفت:« وکيلم؟...»، پدر نبود !

اي کاش در جهان ره و رسم سفر نبود !

 

گفتند: رفته گل ... نه !... گلي گم... دلش گرفت!

يعني که از اجازه ي بابا خبر نبود !

 

هجده بهار منتظرش بود و برنگشت

آن فصل هاي سرد که بي دردسر نبود

 

اي کاش نامه يا خبري، عطر چفيه اي

روياي دخترانه ي او بيشتر نبود!

 

عکس پدر، مقابل آينه، شمعدان

آن روز دور سُفره، بجز چشمِ تر نبود!

 

عاقد دوباره گفت:« وکيلم؟...» دلش شکست!

يعني به قاب عکس اميدي ديگر نبود!

 

او گفت: با اجازه ي بابا... بله...! بله...!

مردي که غير آيينه اي شعله ور نبود!


شادی روح شهداء صلوات

|+| نوشته شده توسط خادم الشهداء در سه شنبه نهم بهمن 1386 و ساعت 10:14